
دست نوشت های یزدان بابایی (پسری از آسمان ) ، مروری بر خاطرات سرد دیروز ، قسمت پنجم : فریاد
فردا همیشه روز دیگری بود…
طعم سرخ خاطره ،
رنگ دلپریدگی آغوشهای باز در توهم دقایق سخت دلهره وار
مینویسم از برای بودنی سرخ ،
آسمانی پر ترانه …
برای باران ، برای روزهای تلخ دلتنگی،
خیسی هر واژه …حجم خیس این احساس،
میترسم از تمام احجام در تپش از دستانی که به سویم روانند که میگویند بده اما نگیر !!!
تزلزل واژهها ، ابهام انزجار آواری از احساسی که فردایش در دستانی شکل خواهد گرفت که گویی آمده بود برای رفتن …
رفتن و دل کندن از هر چه خاطره است
واگویههایی از عالم معنا،
خط به خط سیاهی این کاغذ ،
واژههایی خفته در تناسخ آینهها
برای تو مینویشتم برای تویی که تنهاییهایم پر از یادت بود ،
گاه گاهی بی آنکه بدانی از نگاهت آرام عبور میکردم …
ما چه ساده ثانیههایمان را باهم پیوند زدیم
بی آنکه بدانی لحظه لحظه باور لحظههایم گشته بودی …
نمیدانستی که هر شب میلیونها حرف بی معنا را برای خاطر تو شعر میکردم تا تورا در شعرهایم پیدا کنم …
بی دلیل بی آنکه بدانی واژهای از عشق بر معنای بودنم نقش گرفت … اما بی آنکه بداند رفت و نگفت من بی او از ماه و خورشید هم تنها ترم …
پس من چه ؟؟؟
دیواری با کوله باری خاطره ؟ تبسمی سرد و گٔلهایی پژمرده …
و خدایی در این نزدیکی…!!!


















